Monday، June 29، 2009
خودم را گم کردهام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را میفهمم که هیچچیز در زندگیام سرجایش نیست.. حرفهایی میزنم.. کارهایی میکنم.. و فکرها.. فکرهایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمیتوانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس میبینم.. همه عزیزانم.. همه دوستانی که شنبه بهخاطرشان بسیار گریهکردم تا صدایشان را شنیدم، توی خوابهایم زیر شکنجهاند.. و من توی خواب التماس میکنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له میشود.. سعی میکنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگهمیدارم و همه خبرها را خوانده شده، رد میکنم.. میخواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یکجور یاس عمیق است..
نمیدانم چکار باید بکنم؟ راستش اینکه هیچ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. بروم؟ آدم رفتن نبودهام.. و نیستم؟ نمیدانم..
درس بخوانم؟ همهچیز آنقدر مبهم است که انگار توی مه دارم تصمیم میگیرم.. کار دیگری بهذهنم نمیرسد.. معلم موسیقی میگوید خودت را میان موسیقی و ورزش و کتاب و دنیای خودت غرق کن.. آنچه بیرون میگذرد، در دست تو نیست.. و تو هیچ نقشی در بهوجودآمدن و نیامدنش نمیتوانی داشته باشی.. مدیرعامل مهربان هم همین را میگوید.. دایی هم همین را.. اینها کسانی هستند که حداقل بیست سال از من بزرگ ترند.. و بدی کار اینجاست که خودم هم همین فکر را میکنم..
امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..
فروغ
نمیدانم چکار باید بکنم؟ راستش اینکه هیچ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. بروم؟ آدم رفتن نبودهام.. و نیستم؟ نمیدانم..
درس بخوانم؟ همهچیز آنقدر مبهم است که انگار توی مه دارم تصمیم میگیرم.. کار دیگری بهذهنم نمیرسد.. معلم موسیقی میگوید خودت را میان موسیقی و ورزش و کتاب و دنیای خودت غرق کن.. آنچه بیرون میگذرد، در دست تو نیست.. و تو هیچ نقشی در بهوجودآمدن و نیامدنش نمیتوانی داشته باشی.. مدیرعامل مهربان هم همین را میگوید.. دایی هم همین را.. اینها کسانی هستند که حداقل بیست سال از من بزرگ ترند.. و بدی کار اینجاست که خودم هم همین فکر را میکنم..
امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..
فروغ
Wednesday، June 17، 2009
من که بغضمه (به قول آیدا) ولی مرسی که مینویسین اینروزا:
بابا متفاوت!
تهران بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت
تهران بیست و شش خرداد هشتاد و هشت
بابا متفاوت!
تهران بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت
تهران بیست و شش خرداد هشتاد و هشت
Wednesday، June 10، 2009
Wednesday، May 27، 2009
Tuesday، April 28، 2009
Saturday، April 11، 2009
و اینگونه در 28 سالگی بود که من صاحب یک مهمونی تولد هیجان انگیزکوچولوی خوشگل شدم و یه خونه که پرشده بود از شمعُ گلُ اسمم و البته یه کیک شکلاتی گنده :x
و هیجان انگیزترش، کادوی تولد مسافرت-گونه ای بود که گرفتم برای اولین بار. غرق کردنم تو سفیدی عمیق اون همه برف، کاری بود که فقط از تو بر می اومد :)
مرسی گیبیلیگیبیلی من . آیلاگاویو ;)
Tuesday، April 7، 2009
Sunday، March 15، 2009
هی هی زودتر شب شه، زنگ بزنی.... من که از هیجان مُردم دختر
و البته هیجانم از ندونستن نتیجه نیست که، از انتظار برای شنیدن جزئیاته
و البته هیجانم از ندونستن نتیجه نیست که، از انتظار برای شنیدن جزئیاته
Monday، March 9، 2009
داشتم آرشیو وبلاگ نازلی رو میخوندم :
مامان- باباتو فرستادم بره ماهی بخره. ببین نجف توصیهای نداره؟
پ.ن: توضیح لازم داره؟
مامان- باباتو فرستادم بره ماهی بخره. ببین نجف توصیهای نداره؟
پ.ن: توضیح لازم داره؟
بعد از خوندنش یه چیزی بودم در حد انفجار اتمی، فقط خدا رو شکر آخرای ساعت کاری بود و همه از بند جیم استفاده کرده بودن وگرنه من اخراج میشدم! :)) :))
اشتراک در:
پیامها (Atom)
